دیشب به سختی خوابم برد...

خارج از قواعد مرسوم نقد فیلم ها و سریال ها ، نمی دانم چرا زیر تیغ اینقدر به دلم نشسته ( در این مورد هیچ دفاعی از خودم ندارم )
تلویزیون آنقدر با سریال های آبکی ذائقه بیننده هایش را درب و داغان کرده که پخش شدن سریال های اینچنینی حکم چشمه در بیابان را پیدا می کند .
***
اما زیر تیغ
و ما ادراک ما زیر تیغ
از همان زمانی که داستانش را شنیدم برایم عجیب بود هنرمند بتواند فضای خانواده ای متوسط در کوچه پس کوچه های جنوب شهر را بطور ملموس به تصویر بکشد . شاید هم به خاطر ذهنیتی بود که از فضای فانتزی مرد عوضی ، مومیایی 3 ، یا حتی کاکتوس داشتیم .
ولی اعتراف می کنم چینش تصاویر ، بازی ها و دیالوگ ها چنان در کنارهم قرار گرفته که هیچ شکی برایم باقی نمی ماند که سازنده اش هنرمند است .
شما را به خدا تا بحال آتیلا پسیانی را اینقدر گرم و شیرین دیده بودید .
یا زوج پرویز پرستویی و معتمد آریا چقدر باور کردنی است .
***
تنها چیزی که کم کم دارد نگرانم می کند تعمد کارگردان در به تصویر کشیدن زندگی خیلی گرم و شیرینی است که حتم دارم می خواهد یک دفعه سقف فاجعه غم و مصیبت را بر سر شخصیت ها و بیننده خراب کند .
به یاد بیاورید نغمه حزن انگیز سه تار را که در پس زمینه اکثر دیالوگ ها به گوش می رسد یا دیالوگ های وصیت گونه پرستویی و پسیانی در قسمت دوم را . کاری نمی شود کرد باید منتظر ماند و دید.
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه
که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
این اخوی ما چشم نخورد کم کم دارد شاعر خوبی می شود
نمونه اش همین رباعی که دیروز در حرم امام رضا(ع) سرود
من هم همان جا داغ داغ ازش گرفتم تا همه فیض ببرند
البته مابقی اشعارش را در زیرنورماه بخوانید...
هرچند که سایه ها شکستند مرا
از رشته خورشید گسستند مرا
مرغان حرم کشان کشان آوردند
بر پنجره فولاد تو بستند مرا

