چشمانت وقف سجده های نیمه شب بود ولبانت وقف صلوات.
هربار که سجاده ات را برمی چیدی عطر بال فرشتگان بر می خاست.
تا آن سوی حیثیت خاک می رفتی و برنمی گشتی.
صمیمی ترین شب ها با تو بود وسحرخیز ترین روزها
مراسم اعتکاف -مسجدعلی بن الحسین (ع) - مرداد ۸۵
پایم را روی گاز گذاشته ام و به سرعت می رانم .
سرعتم هر لحظه زیاد تر می شود . با هر دست اندازی بالا و پائین می روم .
ولی سرعتم را کم نمی کنم . ایستادن جائز نیست . به روغن سوزی هم افتاده ام ، ولی مهم نیست .
وقت ندارم به این جور چیزها فکر کنم . حتی به این که کجا می روم .
مهم این است که بتوانم که از دیگران سبقت بگیرم . فرصت ایستادن و نشانی پرسیدن هم نیست .
جاده خطرناک می شود . اما نمی ترسم حداقل این طوری وانمود می کنم .
بعضی کنار جاده توقف می کنند و کمک می خواهند . با پوزخند سرعتم را زیاد می کنم و رد می شوم.
جاده خطرناکتر می شود . باز هم می خواهم خودم را بی اعتنا نشان دهم تا اینکه سر پیچ
یکی با سرعت از کنارم سبقت می گیرد و مستقیم می رود ته دره . هول برم می دارد .
چنان پا را روی ترمز فشار می دهم که صدای جیغ لاستیک ها بلند می شود .
از ترس پاهایم می لرزد . ولی به خیر گذشته است .
***
آرام کنار جاده ایستاده ای ، توقفگاه خوش آب و هوایی است . اما فرصت زیادی نداری
همین قدر که آبی به سر و صورتت بزنی . ببینی مسیر را درست آمده ای یا نه ؟
مسیر بعدی ات کجاست . شاید بتوانی به کسی کمک کنی یا از کسی کمک بگیری .
کمی توشه برداری و بروی ، همین . اما فرصت خوبی است .
اگر قدرش را بدانی .




نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست میگیری
و از پشت تریبون المنار
با نعرههایت
چرت ما را پاره میکنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشههای سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت میگذاری
که ما را به یاد خمینی میاندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن!
بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمیدانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه میخوانی
تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشکهایت
به ریاض که نمیرسد؟!
امید مهدینژاد
من اسمم رضاست.
این را وقتی گفت که چندین بار او را آقای کیانیان خطاب کردیم .
دیوار کاهگلی قشنگی را که انگار تکه ای از تاریخ همین طور دست نخورده باقی مانده بود نشان کردیم که بیاوریمش کنار آن برای عکاسی .
حتی زمان گرفتیم . هشت دقیقه تا خانه اش راه بود . وقتی با خودش در میان گذاشتیم خنده اش گرفت و گفت آن دیوار گلی را می گویید . با من بیایید از یک راه میانبر سه دقیقه ای مارا به آنجا رساند این جا بود که مطمئن شدم محله اش را مثل کف دست می شناسد .
هر یک قدمش دو قدم ما بود یعنی وقتی او راه می رفت ما رسماً می دویدیم حالا نمی دانم این نوع راه رفتن بر اساس آموزه های برشت بود یا اصول بازیگری استینسلاوسکی هر چه بود ما که کم آوردیم .
نشریات زیادی به سراغش آمده اند این را با نیم نگاهی به دکه های مطبوعات
می شود فهمید . اما انگار این دفعه موضوع برای خودش هم فرق می کرد .
وقتی در کوچه پس کوچه های محله ای که 30 سال در آن نفس کشیده قدم می زد با بقال محله خوش و بش می کرد ، نانوای محل را نشانمان می داد با گلفروشی که می گفت فرزند شهید است عکس یادگاری می گرفت و حتی از داروخانه محلشان تعریف می کرد برق چشم هایش نشان می داد این بار برایش خیلی فرق دارد خیلی .
آخر ما این بار سراغ کیانیان ساکن خیابان بهار رفته بودیم نه کیانیان بازیگر حتی وقتی در مورد آژانس و فیلم های دیگر با او صحبت می کردیم با زیرکی مسیر صحبت را به محله اش می کشاند . شاید هم با شنیدن اسم همشهری محله جو محلی بودن بد جوری آقا رضا را گرفته بود !!!
قدم زدن یک ساعته با ((کیانیان)) ببخشید آقا رضا در یک بعد از ظهر داغ تابستانی در خیابان بهار و آب میوه خنکی که مهمانمان کرد را فراموش نخواهم کرد .









