
وقتی محمدرضا زائری روحانی خوش ذوق وروزنامه نگار، در یادداشتی حق اعتراض وانتقاد راجع به فیلم مارمولک راتنها به کسانی داد که زیر نور ماه میر کریمی را مورد کم لطفی وبی اعتنایی ناشی ازقشری گرایی و سطحی نگری خویش قرار نداده بودند.وقتی آرزو کرد که ای کاش می شدهمه خدمت های تبلیغی عمر طلبگی اش را با این اثر گرانقدر عوض کند.
وقتی به خاطر همه کم لطفی هایی که از طرف معدودی از هم لباسانش با این اثر شد ازمیرکریمی پوزش خواست در دل به روشن بینی وبصیرت او احسنت گفتم وخدا می داند چقدر دعایش کردم که چه زیبا نگاه پاک وخالص جامعه متدینین را که زیر هاله ای از حرکات خود سرانه و سیاه عده ای سبکسر خاک گرفته بودبه نمایش گذاشت...
***
امشب با یک تیم شانزده نفره از بچه های مسجدمحل یک تکه نان تبریزی را دیدم.چقدر در دلم آرزو کردم کاش عده ای از به ظاهر هم سلک های ما که به خاطر فلان برنامه وفلان فیلم رگ گردنی می شوندوخون شعاردادنشان به جوش می آید،جمع می شدند و همت جمعی شکل می گرفت برای دیدن وتشویق کردن دیگران برای دیدن این فیلم...
اگر امثال ما امروزاز این آثار حمایت نکنیم ،نباید فردابه خاطر تهاجم فرهنگی فریاد واسلامایمان گوش فلک را کر کند.
اصلاچه اشکالی دارد که امامان جماعت مساجد حین گفتن احکام شرعی، نمازگزاران رابه تماشای فلان فیلم خوب ویا مطالعه فلان کتاب و رمان مناسب ترغیب کنند. مگر نه این که در سخنرانی ها وخطابه ها این قدر به تاثیر گذاری هنر در روح و جان و فرهنگ جامعه تاکید می شود؟ پس چرا در معرفی خوراک مناسب به جامعه در تردید به سر می بریم.
ای کاش...
***
داشت یادم می رفت.امشب یک تکه نان تبریزی را برای دومین بار جور دیگری دیدم.نمی دانم چرا فیلم در جشنواره دو سال پیش اینقدر به دلم ننشسته بود که امشب.کاش قلمی می داشتم که بتوانم حالم را توصیف کنم.اصلا آیا قلم را یارای توصیف چنین حالاتی هست.نمی دانم شاید هم متهم به جو گرفتگی شوم.اصلا به کسی چه مربوط همین جو بعد فیلم را مارابس است.اصلا مگر در طول سال ، نه اصلا مگر هر چند سال یک بار صندلی های سینما با اشک های تماشاگران نمناک می شود.آری امشب اکثر جمعیت سینما گوش تاگوش هم نشسته بودند تابا آخرین اثر کارگردان مارمولک حسابی ریسه بروندو از خنده اشکشان جاری شود. ولی همین قدر بگویم که سکانس پایانی فیلم یعنی همان جایی که عزیز آیه هایی از سوره مریم را می خواند توام شده بود با هق هق گریه تماشاگران.وتیتراژ پایانی فیلم دست های خیس از اشک گونه هارا به رسم روزهای جشنواره دقایقی بدرقه راه یک تکه نان تبریزی کرد.بی اغراق بگویم در دل احساس کردم چقدر خدا به ما نزدیک بود.همان حال بعداز خیلی دور خیلی نزدیک...شاید بهتر بود ازفیلم می نوشتمولی نوشتن از فیلم وبررسی ساختار درونمایه هایش بماند برای صاحبان نقد وآشنایان به اصول نقد نویسی.من دوست داشتم بتوانم ادای دینی به کمال تبریزی کرده باشم فقط همین.این ها که نوشتم بیشتر حکایت دل بود.تفسیرش باشه با اهلش...
یا حق
سیزده روز خوردن وخوابیدن کار خودش را کرده
نه صبح ها نای بیدار شدن از خواب را دارم
نه روزها حال کار کردن
راستی تصمیم گرفته ام از همین شنبه صبح ها ورزش کنم!!!
چقدر تصمیمات این تیپی دلگرم کننده است
حتی در صورت عملی نشدن نفس فکر کردن به آن سر شار از نشاط است.
راستی چرا ما همیشه عادت داریم تصمیم هایمان را از شنبه بگیریم؟!
×××
این روزهاکه خبرهای مربوط به مانورپیامبر اعظم در آب های
خلیج فارس و آزمایش سلاح ها وموشک های جدیدرا می شنوم و می بینم احساس غرور خاصی
به سراغم می آید
اصلا نمی دانم چرا چنگ و دندان نشان دان به قدرت های بزرگ اینقدر لذت بخش است
حیفم آمد نسبت به آن بی اعتنا باشم
×××
ای مترسک کلاه را بردار ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از این سودن ونیاسودن سنگ زیرین آسیاب شدیم



یا حق
مرجان لب لعل تو مر٬جان مرا برد
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا٬ قوت
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
تا٬بوت مگربشنوم از رخنه تابوت

پدرت بی صدا صدايم زد،پدرم گفت: روسپيد شدی
عکست انگار لحظه ای خنديد،بعد ناگاه ناپديد شدی
هشت سال سپيد آمد و رفت،موی من رنگ موی مادر شد
هشت سال سپيد من بودم،تو ولی قاب عکس عيد شدی
آه يادش به خير يادت هست،اولين عيد اولين ديدار
مادرم تا رسيد سرخ شدم،مادرت آمد و سپيد شدي
عيد دوم چه عيد خوبی بود،عطر نارنج،هفت سين،باران
و تو آن شاهزاده ای که مرا از بلندای شاخه چيد شدی
سالها،سالهای پی در پی،آمد و رفت،آمدم،رفتی
يک نفر گفت:باز منتظری؟ديگری گفت: نا اميد شدی؟!
نا اميدم نکن قرار شده عيد هشتم کنار هم باشيم
هشت سال سياه طول کشيد،تا که باور کنم شهيد شدی!
(نغمه مستشار نظامی)
